روزنامه اطلاعات در سه گفتار (از شنبه سه مهر تا یک شنبه یازده مهر) به قلم اکبر ثبوت به بررسی «موسیقی در اسلام» پرداخته است.
به گزارش جماران، در این مطالب آمده است:
درباره موسیقی از زوایای گوناگون سخن گفتهاند و آن را مورد بررسی قرار دادهاند. آنچه در پی میآید، نگاهی تاریخی و تأییدآمیز نسبت به این مقوله از زاویه احادیث و روایات است. طبیعی است که از درج سایر دیدگاهها در این صفحه استقبال میشود.
بخش اول: نگاهی به احادیث معصومان(ع)
۱٫ مفسر و محدث و ادیب بزرگ شیعی، امینالاسلام طبرسی (متوفای ۵۴۸ق) در کتاب اِعلامالوری (صص۹ـ ۷۸) آورده است که پیامبر(ص) پس از هجرت از مکه، چون وارد مدینه شد، مرکب او بر در خانة ابوایوب ایستاد، و پیامبر(ص) همانجا را برای اقامت برگزید. پس زنانی از طایفة بنیالنجار که در آن ناحیه میزیستند، آمدند و در حالی که دف میزدند، این شعر را میخواندند:
نحن جوار من بنیالنجار
یا حبّذا محمد من جار!
ترجمه: ما زنانی از بنیالنجاریم. ای خوشا همسایهای که محمد باشد.
پس پیامبر(ص) به سوی آنان رفت و پرسید: «اتحبوننی: شما مرا دوست میدارید؟» گفتند: «آری به خدا، ای رسول خدا!» پس پیامبر(ص) سه بار فرمود: انا والله احبّکم: به خدا من هم شما را دوست میدارم».
حدیثی را که بخشی از آن مذکور افتاد، علامة مجلسی نیز به صورت کامل، به عنوان اولین حدیث مورد اعتماد خود در باب چگونگی ورود پیامبر(ص) به مدینه آورده است. (بحارالانوار، ج۱۹، صص۱۰ـ ۱۰۹)
جشن ازدواج
۲٫ ابوجعفر طوسی (م: ۴۶۰ق) که شیخ علیالاطلاق و از یک نظر بزرگترین عالم شیعی است، در کتاب امالی (صص۹ـ ۵۱۸) با سلسله سند متصل آورده است که پیامبر(ص) از کنار خانة علی بن هبّار میگذشت. صدای ساز دف شنید؛ پرسید: «چه خبر است؟» گفتند: «علی بن هبّار عروسی دارد.» پیامبر(ص) فرمود: «حسن هذا للنّکاح لا السِفاح: خوب است. این برای ازدواج مشروع است و نه نامشروع٫» سپس فرمود: «اشیدوا النکاح و اعلنوه بینکم، و اضربوا علیه بالدّف: گزارش ازدواج را در میان خود پخش کنید و در مراسم آن، ساز دف بزنید.» پس سنّت بر آن قرار گرفت که ازدواج بدین گونه (علنی و با دفزدن) باشد.
حدیث یادشده را علامة مجلسی نیز در دو موضع (دست کم) از بحارالانوار آورده است. (ج۷۶، صص۶۱ ـ ۲۶۰، باب مربوط به آنچه از غنا جایز است؛ و ج۱۰۰، ص۲۶۸، باب مربوط به دعا و دعوت در مراسم ازدواج) و به روایت او از شیخ طوسی، پیامبر(ص) فرمود: «حسن هذا النکاح لا السفاح: نیک است. ازدواج مشروع همین است و نه غیر مشروع٫» مصحّح بحار، شادروان بهبودی نیز در پاورقی بحار (ج۷۶، ص۲۶۱) پارهای دیگر از منابع این حدیث را نام برده است.
۳٫ ابنشهرآشوب، قرآنشناس و محدّث و سیرهنویس بزرگ (۴۸۹ـ ۵۸۸ق) در کتاب مناقب (ج۳، ص ۳۹۹) که از معتبرترین منابع در تاریخ معصومان است، مینویسد: در جشن ازدواج فاطمة زهرا(ع) پیامبر(ص) «دخل حجره النساء و امر بضرب الدّف» (به حجرة زنان وارد شد و دستور داد دف بزنند) و این حدیث را علامه مجلسی نیز در بحار (ج۴۳، ص۱۱۲) آورده است.
۴٫ شهید ثانی (م: ۹۶۶ق) از فقیهان بزرگ شیعه در کتاب مسالکالافهام (ج۷، ص۱۹) و شیخ محمدحسن نجفی معروف به صاحب جواهر
(م: ۱۲۶۶ق) در کتاب عظیم جواهرالکلام ـ معتبرترین دائرهالمعارف فقه شیعی ـ (ج۲۹، ص۴۰) در ضمن سخن از اینکه «مستحب است مراسم ازدواج، علنی باشد» مینویسند: در این مورد، خصوصاً به این حدیث استدلال میشود که «ان النّبی(ص) کان یکره نکاح السّر حتّی یضرب بدفّ و یقال: اتیناکم اعنّاکم فحیّونا نحیّیکم».
ترجمه: پیامبر(ص) ازدواج پنهانی را خوش نمیداشت؛ تا دف بزنند و این ترانه را بخوانند: به نزد شما آمدیم و شما را یاری دادیم. پس ما را درود گویید و ما شما را درود گوییم.
در حاشیة بحار مجلسی (ج۷۶، ص۲۵۹) نیز آمده است که در صدر اسلام، نوعی موسیقی ساده وجود داشت که مردم، آن را از طریق فطرت خود و با الهام الهی شناخته بودند؛ و در برابر پیامبر(ص) با همان تغنّی میکردند و گاهی همراه با آن، در جشنهای عروسی، از ساز دف ساده استفاده میکردند؛ و به گونهای که پیامبر(ص) به ایشان آموخته بود، ترانههایی از این قبیل میخواندند: اتیناکم اتیناکمر فحیّونا نحییکم ر فلولا الذهبه الحمراءر ما حلّت فتاتنا بوادیکم.
ترجمه: به نزد شما آمدیم، به نزد شما آمدیم. ما را درود گویید، شما را درود گوییم. اگر دختر ما زر سرخ نبود، در خانة شما فرود نمیآمد.
اعلان تجاری
۵٫ در کتب تفسیر، در شأن نزول آیة کریمة «و اذا رأوا تجاره او لهوا انفضّوا الیها و ترکوک قائما» (سورة جمعه، آیة ۱۱) روایاتی آوردهاند که حاکی است در جوار مسجد مقدس نبوی(ص) مراسم مختلفی برگزار میشد؛ از جمله کسانی که عروسی داشتند، با ساز و آواز از کنار مسجد رد میشدند؛ یا وقتی کاروانهای تجاری از شام به مدینه برمیگشتند، برای استقبال از آنها ساز دف میزدند، و برای اطلاع مردم از ورود آنها طبل میکوبیدند.
اجرای این گونه مراسم، چند بار با هنگامی مصادف شد که پیامبر(ص) خطبه میخواند و اصحاب نشسته و گوش میدادند؛ و هر بار اکثر اصحاب، خطبة پیامبر(ص) را رها کرده، برای استفادة بیشتر از ساز و آواز یا خرید کالا، از مسجد بیرون رفتند و در آیة کریمه، رفتار ایشان مورد سرزنش قرار گرفت؛ بیآنکه به اصل اجرای چنان مراسمی اعتراض شود، و بی آنکه پیامبر(ص) دستور دهد چنان مراسمی در کنار مسجد مقدس او اجرا نشود، یا دست کم در هنگامی که مراسم عبادی نماز و خطبه در مسجد برگزار میشود، اجرای آن گونه برنامه ها، در کنار مسجد، موقتاً متوقف شود. (برای روایات وارده در این باره، بنگرید به تفاسیر شیعی و سنّی از جمله: المیزان، علامه طباطبایی، ج۱۹، صص۲۷۴، ۲۷۷؛ الدرالمنثور، جلالالدین سیوطی، ج۸، صص۷ـ ۱۶۶)
حضور نامسلمانان در مساجد
۶٫ در بسیاری از احادیث میبینیم که در دوران پیامبر(ص) و پس از آن در اعصار ائمه(ع) غیرمسلمانان به مساجد و حتّی به مسجد و حرم مقدس نبوی میآمدند و پرسش ها و حتی اعتراضهایی به اعتقادات و عملکردهای مسلمانان مطرح میکردند، و عقاید و آرای غیراسلامی و ضد اسلامی خود را در آن مکانهای مقدس عرضه مینمودند، و پیامبر(ص) و امامان(ع) به جای اعتراض به حضور آنان در مسجد و حرم مقدس نبوی و اقدام به اخراج ایشان از آنجا، در همانجا با ایشان به گفتگو میپرداختند و با اقدام به پاسخگویی به ایشان در آنجا، موجب ادامة حضورشان در آنجا میشدند.
یعنی با رفتار خود، ایشان را به ادامة حضور برای شنیدن جوابها و سخنان خود، دعوت میکردند. از میان همة آن احادیث، این حدیث را میآوریم: به روایت فیض در تفسیر صافی (به نقل از تفسیر قمی در حدیثی از امام صادق(ع))، امینالاسلام طبرسی، ابوالفتوح رازی، فتحالله کاشانی مؤلف منهجالصادقین و دیگران:
یک روز وقتی پیامبر(ص) نماز عصر را با مسلمانان در مسجد مدینه خواند، فرستادگان مسیحیان نجران که شصت نفر میشدند و لباسهای زیبا و پر زرق و برق از دیبا (حریر) بر تن داشتند، وارد مسجد شدند و بر پیامبر(ص) درآمدند. در میان این گروه، چهارده تن از اشراف بودند که سه تن از ایشان، سمَت سرپرستی گروه را داشتند؛ و یکی از آن سه تن، اسقف و دانشمند و امام و صاحب مدارس مسیحیان بود که کتابهای ایشان را آموخته بود. وقتی آنان وارد مسجد شدند، ساعتی نشستند و در مسجد تأمل میکردند تا وقت نمازشان رسید؛ پس برخاستند و از رسول(ص) اجازت خواستند که بر طبق آیین خود، نماز بگزارند. پیامبر(ص) اجازت داد و ایشان در مسجد پیامبر(ص) و بر طبق آیین خود، ناقوس ـ ساز مذهبی مسیحیانـ را نواختند؛ و رو به قبلة خود به سوی مشرق به نماز ایستادند.
جمعی از صحابه خواستند مانع از اجرای مراسم عبادی غیراسلامی آنان در آنجا شوند و گفتند: «ای پیامبر! این مسجد توست» (نه کلیسای مسیحیان) حضرت فرمود: «کاری به آنان نداشته باشید.» پس با اجازة پیامبر(ص)، عبادت خود را در مسجد مقدس آن حضرت به انجام رساندند. آنگاه به نزد پیامبر(ص) آمده و با او در این مورد که عیسی، فرزند خداست، گفتگو کردند؛ و از آن حضرت، پاسخهای مستدل شنیدند؛ و چون جوابی نداشتند، ناگزیر سکوت کردند و خداوند در پاسخ به مدعیات ایشان در مورد مسیح، هشتاد و چند آیه از سورة آل عمران را نازل فرمود. (طبرسی، مجمعالبیان، ج۱و۲، صص۶ ـ ۶۹۵؛ تفسیر ابوالفتوح، ج۴، صص۶ ـ ۱۶۵؛ منهجالصادقین کاشانی، ج۲، ص۱۷۱؛ فیض، صافی، ج۱، صص۹ـ ۳۱۸) برای مواردی هم که امامان شیعه با غیرمسلمانان، در خانة کعبه یا مسجد و حرم نبوی به گفتگو نشستند، (از جمله بنگرید به: مجلسی، بحار، ج۳، صص۲ـ ۵۱، ج۱۰، صص۹، ۱۰، ۲۰ تا ۲۲، ۶ ـ ۲۳،
۴ـ ۵۲، ۵۸ تا ۶۰؛ صدوق، توحید، صص۵ ـ۲۹۳، صص۹ـ ۳۹۸، ۹ـ ۷۸؛ الغدیر، امینی، ج۷، صص۸۱ ـ ۱۷۹؛ پیرامون انقلاب اسلامی، مطهری، ص۱۸).
زنی به نام ساره
۷٫ طبرسی در مجمعالبیان (ج۹ و ۱۰، صص۵ ـ ۴۰۴) که مهمترین تفسیر شیعی است ـ و نیز دیگر مفسران و سیرهنویسان ـ روایت کردهاند که: زنی به نام ساره که در مکه، در میان دشمنان اسلام و مسلمانان، به کار خوانندگی اشتغال داشت، به مدینه آمد. پیامبر(ص) از او پرسید: «مسلمان شدهای؟» گفت: «نه.» پرسید: «به مدینه هجرت کردهای؟» گفت: «نه.» پرسید: «پس برای چه آمدهای؟» گفت: «نیازمندم. آمدم تا به من بخشش کنید و لباس و مرکب دهید.» حضرت فرمود: «جوانان مکه را گذاشتی و به اینجا آمدی؟» گفت: «پس از جنگ بدر و مصائبی که در آن جنگ به اهل مکه رسید، کسی به من مراجعه نمیکند».
پیامبر(ص) به عموزادگان خود ـ بنی عبدالمطلب ـ دستور داد به او مرکب و لباس و خرجی بدهند. در آن روزها پیامبر(ص) برای فتح مکه آماده میشد. پس یکی از صحابه به نام حاطب به نزد آن زن آمد و ده دینار طلا (و به روایتی ده درهم نقره) و لباسی به وی داد و از او خواست که نامة او را به اهل مکه برساند. وی در آن نامه، راز نظامی پیامبر(ص) را که شروع به آماده شدن برای فتح مکه بود، با دشمنان در میان نهاده بود. پیامبر(ص) از طریق وحی از این ماجرا آگاه شد و کسانی را فرستاد تا نامه را از آن زن خواننده که از مدینه خارج شده بود، بگیرند.
وقتی به او رسیدند، او نخست به خدا قسم خورد که چنان نامهای به او داده نشده است؛ ولی بعد که تهدیدش کردند، نامه را که در میان گیسوانش پنهان کرده بود، به آنان داد؛ و دنبالة ماجرا که منجر به نزول آیة نخست از سورة ممتحنه شد و عمل حاطب مورد سرزنش قرار گرفت.
در این ماجرا جالب است که پیامبر(ص) به عموزادگان خود دستور میدهد انواع کمکهای مالی را به یک زن خوانندة مشرک بکنند و با این همه، او عامل اجرای یک توطئة خطرناک جاسوسی به زیان پیامبر(ص) و مسلمانان میشود؛ ولی پس از برملا شدن توطئه، پیامبر(ص) در حق آن زن و نیز مردی که عامل اصلی توطئه بود، اعمال هیچ گونه مجازاتی را روا نمیدارد. (نیز بنگرید به بحارالانوار، ج۲۱، صص۴ـ۹۲)
مزمار چوپانان
۸٫ گونهای از موسیقی نیز با مزمار (نی) در برابر پیامبر(ص) اجرا میشد و مورد استفادة چوپانان برای فراهم آوردن گوسفندان خود بود. (بحار، ج۷۶، ص۲۶۰، پاورقی)
۹٫ حُداء یا حُدی، گونهای موسیقی بود که در سفرها برای کاستن از خستگی مسافران و نشاط بخشیدن به شتران و واداشتنشان به تندرفتن، اجرا میشد و گاهی با نواختن نی همراه بود. به روایت برقی، از اصحاب امامین جواد و هادی (علیهماالسلام) در کتاب المحاسن که از منابع حدیثی کهن شیعی است، پیامبر(ص) فرمود: «زاد المسافر الحدا و الشعر ما کان منه لیس فیه جفا: توشة مسافر، حدی و شعری است که شترسوار و مرکب را به زحمت نیندازد.» این حدیث را مجلسی نیز آورده است.(بحار، ج۷۶، صص۶۲ـ۲۶۱)
شیخ صدوق (ابن بابویه) نیز در من لایحضره الفقیه (ج۲، ص۱۸۳) حدیث مذکور را آورده و در روایت او به جای واژة جفا، «خنا» ضبط شده و این هم ترجمة آن: «… و شعری که سخن ناسزا در آن نباشد».
نیز شریف رضی در المجازاتالنبویّه (ص۱۹۵) حدیث را به گونهای نزدیک به روایت صدوق آورده و مینویسد: «در این حدیث، پرداختن به غناهای (موسیقیهای) حدی، و نیز شعرها و سرودهها، برای مسافران، به جای توشهای انگاشته شده که به آنان نیرو میبخشد و در پیمودن راه به آنان یاری میدهد».
۱۰٫ در حجهالوداع ـ آخرین سفر پیامبر(ص) برای ادای فریضة حج ـ دو حدیخوان بودند: براء بن مالک برای مردان حدی میخواند و غلامی حبشی به نام انجشه برای زنان؛ و پیامبر(ص) به دومی فرمود: «انجشه، آهسته! با شیشهها (کنایه از زنان) مدارا کن!» (بحارالانوار، ج۷۶، صص۶۰ ـ ۲۵۹ پاورقی)
خطبه ناقوسیه
۱۱٫ حیره از شهرهای باستانی عراق در سه میلی کوفه و بر همان موضعی است که نجف خوانده میشود. (معجمالبلدان، یاقوت، مدخل حیره) بسیاری از مردم این شهر در صدر اسلام بر آیین مسیحیت بودند و اماکن مذهبی مسیحی و دیرهای فراوانی در آنجا ساخته بودند که در سالهای حاکمیت مسلمانان بر آنجا نیز بر جای ماند. به روایت شیخ صدوق در دو کتاب امالی و معانیالاخبار، یک بار در هنگامی که امیر مؤمنان(ع) در حیره گردش میکرد، فردی که در یکی از دیرها بود، ساز مذهبی مسیحیان ـ ناقوسـ را بنواخت؛ و امام(ع) به جای آنکه دستور تعطیل دیر و جلوگیری از اجرای موسیقی مذهبی مسیحیان در جوار کوفة مقدس و گذرگاه امام(ع) را بدهد، از آهنگ ناقوس، تفسیری اسلامی عرضه کرد، و از آن ساز عیسوی و غیراسلامی، کلمة طیّبة توحید «لا اله الا الله» شنید. با این مقدمه، شگفت نیست که شاعر عارف، سید احمد هاتف نیز در پایان گفتگویی نمادین میان خود با یک مسیحی میگوید:
ما در این گفتگو که از یک سو
شد ز ناقوس این ترانه بلند
که یکی هست و نیست هیچ جز او
«وحده لا اله الا هو»
(برای حدیث، همچنین بنگرید به: بحارالانوار مجلسی، ج۲، ص۳۲۱)
در جنگ
۱۲٫ ابنشهرآشوب در کتاب مناقب (ج۳، ص۲۱۰) آورده است که در جنگ صفین ـ در لیلهالهریر ـ اصحاب امام علی(ع) از چهار سوی سپاه معاویه طبل میزدند (یضربون الطبول) و میگفتند: «علی پیروز است» و امام(ع) ساعت به ساعت سر به سوی آسمان برمیداشت و دعا میخواند. این حدیث را علامه مجلسی نیز در بحار (ج۳۲، ص۵۸۸) آورده است.
۱۳٫ فضلالله راوندی از علمای نامی شیعه در سدة ششم در کتاب النوادر (ص۴۰) آورده است که امام علی(ع) فرمود: «الفرق بین النکاح و السفاح، ضرب الدفّ: تفاوت میان ازدواج مشروع و غیرمشروع آن است که در اولی، ساز دف میزنند».
علامة مجلسی نیز حدیث مذکور را در دو موضع از بحار (ج۷۶، ص۲۵۵؛ ج۱۰۰، ص۲۶۷) به روایت از امام کاظم(ع) از پدرانش، از پیامبر(ص) آورده است.
عید فطر و قربان
۱۴٫ ابوالعباس حمیری قمی از اجلّة اصحاب امامین جواد و هادی (علیهما السلام) و از محدّثان و فقیهان متقدم، در کتاب قربالاسناد (ص۲۹۴) که از منابع معتبر کهن است، آورده است که علی برادر امام کاظم(ع) گفت: از امام پرسیدم: «آیا در عید فطر و قربان و در شادیها، غنا جایز است؟» فرمود: «تا وقتی با گناهی همراه نباشد، ایرادی ندارد».
(با تشکر از آقای علی اوجبی که دو حدیث اخیر را برای من رونویس و ارسال کردند.)
نتیجه
فشردة احادیث یادشده این است که: در محضر پیامبر(ص) و با تقریر و تأیید ایشان و گاه به دستورشان برنامههای گوناگون همراه با گونههای مختلف آوایی اجرا میشده است: موسیقی شاد در جشنها (و این بیش از همه) و گاه با صدای زنان، موسیقی مذهبی غیرمسلمانان، موسیقی سفر برای کاستن از خستگی مسافران، نوازندگی برای استقبال از کاروان و اعلام ورود آن، موسیقی چوپانان، موسیقی نظامی (در جنگ امام علی(ع) با دشمنان).
با این مقدمات، دعوی کسانی که گویند در شهری (و بلکه در استانی) که مدفن یکی از معصومان(ع) است، نباید برنامهای همراه با موسیقی اجرا شود، و موسیقی مجاز در آنجا فقط سر و صدای عجیب و غریب برخاسته از نقاره یا موسیقی زیارتی و از این قبیل است، باری این دعوی بسیار جای تأمل دارد.
بخش دوم
هنرسرای موسیقی مدینه
عبدالله بن جعفر (متوفای۸۰ق در مدینه طیبه) فرزند جعفر طیار و برادرزاده امیر مؤمنان(ع) و از سرداران سپاه آن حضرت در جنگ صفین و نیز از اصحاب پیامبر(ص) و سه امام نخستین و همسر حضرت زینب(ع) و پدر دو یا سه تن از شهیدان کربلاست که دو پسر دیگرش نیز در ماجرای قتل عام مردم مدینه در هجوم سپاه یزید به شهادت رسیدند. افزون بر این همه، شخصیت عبدالله از دو لحاظ درخور توجه است:
الف) بخشندگی او، تا جایی که وی را «بحر الجود» (دریای بخشش) لقب داده و گفتهاند: در میان تمام مسلمانان هیچ کس بخشندهتر از وی نبوده است.
ب) جایگاه بلند وی در عالم تشیع را از احادیث فراوانی که در فضیلت وی نقل شده میتوان دریافت؛ از جمله حدیثی از امام صادق(ع) در ستایش از بخشندگی عبدالله و اهتمام او به حفظ ادب در برابر حسنین علیهماالسلام. مرحوم آیتالله خویی مینویسند: «عظمت او به مرتبهای است که نیازی به ستایش از او نیست؛ و همین بس که گفته شود امام علی(ع) همانقدر در حفظ جان وی اهتمام داشت که در حفظ جان عزیزترین فرزندانش.» (بنگرید به معجم رجال الحدیث، خویی، ج۱۰، صص۸ ـ ۱۳۷؛ قاموس الرجال، محمدتقی شوشتری ج۶، صص ۹ـ ۲۸۳؛ الاعلام، زرکلی، ج۴، ص۷۶)
اما آنچه در اینجا مورد نظر ماست، نقش او در ترویج موسیقی است؛ تا جایی که ترانههای خنیاگران را از او روایت میکردند (الاغانی، ابوالفرج اصفهانی، ج۳، ص۲۸۰) و حتی میتوان به استناد گزارشهای متواتر نتیجه گرفت که در سده اول هجری، هیچ کس به اندازة او در تربیت موسیقیدانان ـ از مرد و زن ـ و حمایت از آنان نقش نداشته است. اینک شماری از موسیقیدانان و خنیاگرانی که در ظلّ حمایت او پرورش یافتهاند:
۱ـ سائب خاثر اصلا از بردگانی بود که از غنائم کسری (شاه ایران) شمرده میشد. وی از همه برید و به عبدالله بن جعفر پیوست. به روایتی نیز عبدالله وی را خریده و آزاد کرده بود.مردی ایرانی به نام نشیط به مدینه آمد و خنیاگری کرد. عبدالله را خنیاگری او خوش آمد و سائب خاثر به عبدالله گفت: «من نظیر آنچه را این خنیاگر به فارسی ساخته، به عربی میسازم.» پس ترانهای ساخت که با این مصرع آغاز میشد: لمن الدیار رسومها قفر؟ (این سرای کیست که آثارش ویران شده است؟)
گویند این نخستین بار بود که در تاریخ اسلام، یک آهنگ عربی با ساختار استوار و فنّی عرضه شد. سپس عبدالله نشیط را خرید و او از سائب خاثر غنای عربی را فرا گرفت و موسیقیدانان و خنیاگرانی مانند ابنسریج و معبد و عزت المیلاء، موسیقی را از سائب خاثر آموختند و به روایتی، معبد آهنگهای بسیاری از او فرا گرفت و مردم نادانسته آنها را به معبد نسبت دادند با اینکه موضوع برای آشنایان به فن موسیقی آشکار بود. سائب خاثر مقیم مدینه و بسیار منیع الطبع بود و بنا به گزارشها، نخستین کسی بود که در مدینه ساز عود ساخت و با آن خنیاگری کرد. سرانجام نیز در قتل عام مردم مدینه در جریان هجوم سپاه یزید، مانند دو فرزند مولایش عبدالله به قتل رسید؛ زیرا یزید معتقد بود همه کسانی که در آن شهرند ـ حتی خنیاگران و آوازخوانان ـ دشمن ویاند. پس از قتل سائب خاثر، مردی بر جنازهاش گذشت و نوک پایی به وی زد و گفت: «این مرد حنجرهای نیکو داشت!» (الاغانی، ج۸، صص۵ ـ ۳۲۱؛ و اشارتی به آن در حاشیه بحارالانوار، ج۷۶، ص۲۵۹؛ الغناء فی الاسلام، عسیلی، ص۵۷)
۲ـ ابنسریج موسیقیدان و آهنگساز و خوانندة مشهور سده اول هجری. در مکه متولد شد و برخی گفتهاند وی نخستین کسی است که ساز عود ایرانی را به مکه آورد و نواختن آن را از معماران ایرانی که برای تعمیر بنای کعبه آمده بودند، فرا گرفت و در آن مهارت بسیار یافت و آواز خود را با آن همراه ساخت و در ساختن آهنگها شهره بود. وی در انتقال موسیقی عربی از مرحلة اقتباس به تکامل، نقش مهمی داشت و پس از او خوانندگان معروف؛ حتی با خواندن آهنگهای او به محبوبیت و جایزه دست مییافتند و شعرا در سرودههایشان او را میستودند. او را یکی از چهار رکن موسیقی عرب شمردهاند.
ابنسریج در کنف حمایت عبداللهبن جعفر میزیست و از همگان بریده و به عبدالله پیوسته بود و در اندوه و عزای کشتار فجیع مردم مدینه با هجوم سپاه یزید نیز نوحة موثری ساخت و خواند که مورد توجه قرار گرفت و با همان به شهرت رسید؛ و حتی گفته شده که در همین سالها بر روی شعری در وصف شهدای کربلا نیز نوحهای هنرمندانه ساخت که با آن نوحه از تمام نوحهسرایان مکه و مدینه و طائف پیش افتاد. (دائرهالمعارف بزرگ اسلامی، مدخل ابن سریج)
۳ـ نشیط بردهای ایرانی در خدمت عبدالله بن جعفر بود که عبدالله آزادش کرد. این خنیاگر با هنر خود ولولهای در مدینه برپا کرد که خنیاگران عرب ناگزیر شدند به جای نغمههای عربی، نغمههای فارسی عرضه کنند. با این همه، وی موسیقی عربی را نیز فرا گرفت تا از رقیبان پیش بیفتد. وی استاد برخی دیگر از خنیاگران زن و مرد نیز بود. (تاریخ الموسیقی العربیه، فارمر، ص۱۱۰)
۴ـ مالک طایی در کودکی پدر را از دست داد و در دامان عبدالله بن جعفر پرورش یافت و در خانه او تعلیم خنیاگری گرفت و پس از درگذشت او، به یکی دیگر از بنیهاشم (سلیمان بن علی نواده ابنعباس معروف) پیوست. (فارمر، ص۱۴۵)
۵ـ بدیح الملیح و نافع الخیر هر دو از خنیاگران مشهور و از موالی عبداللهبن جعفر و وابسته او بودند و در کنف حمایت او میزیستند. (فارمر، صص۱۰۰، ۱۱۳؛ الاغانی، ج۳، ص۲۸۰)
۶ـ از دیگر خنیاگرانی که در کنف حمایت عبدالله بن جعفر میزیستند: قند، عزت المیلاء، طویس٫ (الاغانی، ج۳، صص۳ ـ ۳۲ ؛ فارمر، ص۱۱۰)
این هم دو پرده دیگر از دلبستگی عبدالله بن جعفر به موسیقی:
الف) جمیله مشهورترین زن خواننده در سده اول هجری بود؛ وی در همسایگی سائب خاثر ـ خنیاگر ایرانی الاصل و وابسته عبدالله بن جعفر ـ میزیست و الحان و آوازهای او را حفظ میکرد و سرانجام در مدینه بسیار معروف گردید و موفقترین معلم موسیقی زنان شد و خنیاگران نامی عرب در خدمت او تربیت شدند. برخی وی را عالمترین کس به موسیقی دانستهاند؛ و هم گفتهاند که فرهنگ ایرانی در شکوفایی استعداد وی ـ مانند استادش سائب خاثر ـ سهم به سزایی داشته است. (الاغانی، ج۸، ص۱۸۷؛ دانشنامه جهان اسلام، ج۱۰، ص۷۹۱)
در مورد استفاده عبدالله بن جعفر از خنیاگری جمیله نیز گزارش ابوالفرج اصفهانی درخور ذکر است: ابوعبّاد (همان معبد شاگرد جمیله؟) گفت: روزی به مجلس جمیله رفتم. مردم دوش تا دوش نشسته بودند. درخواست کردم چیزی به من بیاموزد. گفت: «دیگران پیش از تو آمدهاند و نمیتوانم تو را بر آنان مقدم بدارم؛ صبر کن تا نوبتت برسد.» در این گفتگوها بودیم که عبدالله بن جعفر وارد مجلس شد. جمیله بسیار شادمان شد و به پاخاست و عبدالله را بسیار حرمت نهاد و عبدالله در صدر مجلس نشست و همراهان او گردش حلقه زدند. پس جمیله به حاضران اشارت کرد که برخیزند و بروند و به من اشاره کرد که بمانم. حاضران رفتند و جمیله به عبدالله گفت: «ای سرور من و سرور پدرانم! چگونه رضایت دادی که به خانه کنیزت قدم نهی؟» او پاسخ داد: «من شنیدهام که تو سوگند خوردهای جز در خانه خود خنیاگری نکنی و آمدهام تا شعر امرؤالقیس را که موجب نجات گروهی از مسلمانان از مرگ شد، با آواز خوش تو بشنوم.» جمیله گفت: «فدایت شوم! دستور میدادید، من به خدمت میرسیدم و کفاره آن سوگند را هم خودم میدادم.» عبدالله گفت: «من نخواستم چنین باری بر دوشت بگذارم.» پس جمیله ساز عود را بر گرفت و شعری را که عبدالله خواسته بود، با ساز و آواز برایش خواند و عبدالله و همراهانش سبحانالله گفتند و چون آواز را به پایان برد، به عبدالله گفت: «بیشتر بخوانم؟» او پاسخ داد: «کافی است».
سپس عبدالله برای حاضران توضیح داد که چگونه قومی از مسلمانان، در سفری از یمن به مدینه راه را گم کردند و سه روز با تشنگی و بی آبی مواجه و دل به مرگ نهاده بودند که ناگاه شترسواری آمد و یکی از آن قوم دو بیت از امرؤالقیس را خواند که حکایت از نیازمندی به جای امن با آب و سایه داشت. شترسوار پرسید: «گوینده این شعر کیست؟» او پاسخ داد: «امرؤالقیس!» شترسوار گفت: «به خدا آن شاعر دروغ نگفته است.» سپس آنان را به جایی امن راهنمایی کرد که آبی گوارا داشت و سایهای برای آسودن. پس برفتند و نوشیدند و آب فراوان برداشتند و رو به مقصد نهادند. چون به مدینه رسیدند، برای پیامبر(ص) توضیح دادند که چگونه خداوند به برکت شعر امرؤالقیس حیاتی دوباره به آنان بخشید. عبدالله سخن را به انجام رسانید و همه آن را بپسندیدند. سپس او و همراهان وی برخاستند و برفتند. (الاغانی، ج۸، صص۹ـ۱۹۷)
ابوالفرج روایت دیگری نیز آورده است که به موجب آن، روزی جمیله محفلی سخت باشکوه بیاراست و در نامهای بس فروتنانه به عبدالله بن جعفر، اهل بیت پیامبر(ص) را بسیار ستود و از جمله نوشت: «وای بر آن که قدر شما را نداند و از آنچه خدا برای شما بر خلق واجب کرده، آگاه نباشد! بزرگی و جلالتی که خدا به خلق ارزانی داشت، در حقیقت از آن شما و فقط برای شماست.» سپس عبدالله را به حق قرآن و پیامبر(ص) سوگند داد که با حضور خود محفل او را بیاراید. چون نامه به عبدالله رسید و آن را خواند گفت: «ما میدانیم که جمیله ما را به دیده تعظیم مینگرد و خرد و کلان ما را گرامی میدارد.» آنگاه به نامهرسان گفت: «به خدا من قصد داشتم به فلان جا بروم و سری هم به جمیله بزنم؛ اکنون که او نیز چنین خواستهای دارد، در بازگشت از آنجا به خانه او میروم» و چون به خانه او رفت، به برخی از همراهانش دستور داد بازگردند و برخی دیگر را با خود به درون خانه برد و از زیبایی و شکوه محفل جمیله به شگفت آمد و آن را ستایش کرد. جمیله گفت: «سرور من! این محفل را برای تو آراستهام».
عبدالله نشست و جمیله و کنیزانش برای حرمتنهادن به عبدالله بر پای ایستادند. عبدالله جمیله را قسم داد که بنشیند. او در جایی که از عبدالله دور نبود، نشست و گفت: «سرور من! نمیخواهی برایت بخوانم؟» پاسخ داد: «بخوان!» پس او با آواز خوش اشعاری را که شاعری به نام حذافه در ستایش عبدالمطلب (جدپیامبر(ص) و امام علی(ع)) گفته بود، خواند و عبدالله بر جمیله و بر حذافه آفرین فرستاد و گفت: «تو را به خدا قسم یک بار دیگر بخوان!» و او با آوازی بس خوش آن را خواند. سپس به هر کدام از کنیزانش یک ساز عود داد و آنان شروع به نواختن کردند و همراه با جمیله ـ دستهجمعی ـ اشعار حذافه را به آواز خواندند و کار را که به پایان بردند، عبدالله برخاست و به منزل خود بازگشت؛ و چون جمیله غذای بسیاری آماده کرده بود و عبدالله نیز نخست میخواست بماند، لذا به همراهانش گفت: «بمانید، غذا بخورید» و آنان پس از صرف غذا با شادی برگشتند. (اغانی، ج۸، صص۹ـ ۲۲۷)
باری، فشرده آنچه در باب دلبستگی عبداللهبن جعفر به موسیقی و حمایتهای او از اهل این هنر گفتیم، در سخن هنری جرج فارمر ـ معروفترین پژوهشگر اروپایی در تاریخ موسیقی جوامع مسلمان ـ منعکس است: عبدالله بن جعفر از معدود دلبستگان جدی موسیقی در عصر خود، و خانه او آکادمی موسیقی بود و اکثر موسیقیدانان و خنیاگران روزگارش در کنف حمایت او میزیستند. (تاریخ الموسیقی العربیه، ص۱۰۰)
برخی از دشمنان اهل بیت نیز دلبستگی عبدالله به موسیقی را دستاویزی برای طعنه و تعریض به وی گرفته بودند؛ چنان که به گزارش مورخ امین شیعی، مسعودی (مروج الذهب، ج۵، ص۳۸۵) عمرو عاص عبدالله را به دلیل دلبستگی به تغنّی (خنیاگری) نکوهش میکرد.
یکی از متفقهان شیعی معاصر به نام علی عسیلی عاملی نیز کتابی در مذمت موسیقی تألیف کرده که از آن برمیآید وی در هنر موسیقی، چیزی جز گناه و تباهی و زشتی نمیدیده است و با این همه، از پیوندهای عبدالله بن جعفر با موسیقیدانان و خنیاگران (مانند نشیط ایرانی، مالکبن ابی السمح و ـ بیش از همه ـ سائب خاثر) و دلبستگیاش به هنر ایشان گزارشهای متعددی آورده است. (الغناء فیالاسلام، صص۸ ـ ۵۵، ۶۰، ۹۳، ۹۵، ۱۰۰) نیز حکایت کرده که عبدالله برای دیدار عزت المیلاء (زنی خواننده و نوازنده از شاگردان نشیط و سائب خاثر)، به خانه او میرفت و او برایش خنیاگری میکرد. (صص ۱۴۴، ۱۴۸)
البته این مؤلف نیندیشیده است که قداست عبدالله، با چنان پیوندها و دلبستگیهایی چگونه سازگاری داشته است؟ نیز در ستایش این بانوی خنیاگر مینویسد: «وی خُلقی کریم داشت و مسلمانیاش از هرگونه آلودگی به دور بود. مردم را به نیکوکاری دعوت میکرد و خود نیکوکار بود؛ دیگران را از بدی بازمیداشت و خود از بدیها پرهیز میکرد و…» (ص۱۴۸) که باز معلوم نیست بانویی با این همه صفات حسنه، چگونه به هنری اشتغال داشته است که به نظر مؤلف آن کتاب جز گناه و تباهی نبوده است؟!
بخش سوم
نقش موسیقی در مددرسانی به قوای انسانی برای حرکت در جهت مطلوب
* حکیم صدرالمتألهین شیرازی مینویسد: هدف اعمال و عباداتی که مبنای آنها معرفت ذوقی باشد، عبارت است از:
۱) توجه تام به حق؛ ۲) تلطیف باطن برای قبول تجلیات حق، و تبدیل و دگرگون ساختنِ روح به آیینهای درخشان در جانب حق. که آنچه در این راه مدد میرساند، اندیشة لطیف و عشق پاکدامنانه است؛ ۳) به کار گرفتن قوای نفس و بدن در همان جهتی که برای آن آفریده شده، تا همة آنها ـ همراه قلب ـ رو به آستان حق و سرچشمة نیکی و شادمانی آرند. و آنچه این قوا را در این جهت مدد میرساند، اندرزها و خطابههای خداشناسان است که آدمی از گویندة هوشمند با عباراتی رسا بشنود؛ زیرا که بر اثر آن، نفس وی به حرکت درمیآید ـ حرکتی لطیف. ویژه اگر این خطابهها و سخنان، با آهنگها و آوازهایی همراه باشد که برای کمک به قوای نفس در آن هدفِ برتر به کار گرفته میشود. (کسرالاصنام، صص۳ـ۲۲؛ ایقاظ النائمین، ص۵۵)
* حکیم و فقیه و مفسّر نامی فیض کاشانی مینویسد: سماع (خنیاگری و خوانندگی) گاهی حرام است و گاهی مباح، گاهی مستحب و گاهی مکروه. اما «حرام» برای کسانی است که شهوت دنیا بر آنان چیره شده، و آنچه سماع در وجودشان به حرکت درمیآورد، تنها همان صفتهای ناپسندی است که بر دلهاشان غلبه یافته است. اما «مکروه» برای کسانی است که بر سبیل لهو به آن معتاد شده و بیشتر اوقات، از سر بازیگری به آن میپردازند. اما «مباح» برای کسانی است که از آن بهرهای جز لذت بردن از آواز خوش ندارند. اما «مستحب» برای کسانی است که عشق خدای برتر بر آنان غلبه یافته و آنچه سماع در وجودشان به حرکت درمیآورد، تنها همان صفتهای پسندیده است.
فیض پس از نقل سخنان بالا از غزالی، به گزارش احادیثی میپردازد که پارهای از آنها در نکوهش غنا (خنیاگری و خوانندگی) و پارهای در تجویز آن است؛ از جمله در مراسم عروسی و از کتاب من لایحضره الفقیه ـ یکی از چهار منبع اصلی فقه و حدیث شیعه و تألیف شیخ صدوق ـ روایت میکند که مردی از امام سجاد(ع) پرسید: «داشتن کنیز خوش آواز رواست؟» و امام پاسخ داد: «اگر آن کنیز (با آواز خود) بهشت را به یاد تو بیاورد، رواست.» آنگاه از قول صدوق مینویسد: «به یاد آوردن بهشت یعنی با خواندن قرآن و سرودههایی در دعوت به پارسایی و کسب فضیلتها، با آواز خوش و به گونهای که غنای ناروا نباشد».
سپس دو روایت دیگر در چگونگیِ دو نوع استفاده (نیکو و ناروا) از آواز خوش آورده و با ارجاع به روایات دیگری که در جای دیگری در این باره نقل کرده، مینویسد: از مجموع اینها استنباط میشود که حرام بودن غنا و حرام بودن گوش دادن به آن و آموزش دادن آن و اجرت گرفتن در برابر آن و دیگر متعلقات آن، مخصوص مواردی است که به شیوة رایج در زمان امویان و عباسیان عمل شود؛ و همراه با اختلاط مردان و زنان به گونة ناروا و بر زبان راندن کلمات ناحق و استفادة ناروا از سازها باشد؛ اما اگر غنا با این آلودگیها همراه نباشد، یا مستحب است (مانند استفاده از آن در تلاوت قرآن و به یاد آوردن خدا و جهان دیگر) یا مباح است یا مکروه؛ همان گونه که غزالی گفته؛ و دور نیست که پارهای از مصداقهای غنا، در مورد مردمی که در مراتب مختلفی جا دارند، احکام متفاوتی داشته باشد و مثلا برای برخی حرام باشد و برای بعضی نه. (المحجه البیضاء، ج۵، صص۷ـ ۲۲۴)
جدایی نهادن میان دو گونه بهرهگیری از موسیقی (مشروع و نامشروع) نه تنها در فتاوای فیض، که در سرودههای او نیز مشهود است؛ چنان که گاهی با اشاره به سوء استفاده از موسیقی در برنامههای ناروا میگوید: سرود اهل معاصی است نغمة دف و چنگ… (کلیات فیض، ص۳۷۲) و گاهی در جستجوی روزنهای از این خاکدان تیره، و برای رهایی از اندوه، از آوای موسیقی یاری میجوید:
گرفت لشکر غم مُلک دل، بیا مطرب!
نی و کمانچه چه شد؟ عود کو؟ رباب کجاست؟
نیز:
آهنگ جانان کرد جان، ای مطرب آهنگی بس است
دیوانه شد دل زان پری، دیوانه را دنگی بس است
(همان، صص۶۲، ۵۷)
با توجه به دیدگاه صدرا و شاگردش فیض در مورد موسیقی، شگفت نیست که بشنویم فیض ـ که علاوه بر جایگاه بلند خود در حکمت و عرفان، از بزرگترین محدثان و علمای اخلاق و مفسران و عقیدتشناسان شیعه و مردی «بسیار زاهد» بود، «در وقت سحر مشغول به نماز شب بود و کنیزی برای او غنا میخواند؛ و او در رکوع بود و میگریست» و بدین گونه، موسیقی، روح نمازگزار را برای پیوستن به حق آماده میساخت و او را از فیضِ نزدیک شدن به زیبایی مطلق، هر چه بیشتر برخوردار مینمود. (قصصالعلماء، محمد تنکابنی، ص۳۲۳)
*اعتقاد به امدادرسانیِ موسیقی برای عروجِ روح به جهان برتر، ظاهراً نشأت گرفته از نظریهای است که صدرالمتألهین با لحنی تأییدآمیز به بزرگان پیشین نسبت میدهد: «افلاک و پدیدههای فلکی را اصواتی دلپذیر و شگفتانگیز و نغمههایی ارجمند و غریب است که خِردها از شنیدن آن به حیرت میافتند و روان از آنها به تعجب میآید.» و از فیثاغورث (ریاضیدان و حکیم و عارف یونانی) حکایت میکند که روانِ او به جهان برین عروج کرد و به یاری پاکی و درخشندگیِ گوهر روان و هوشمندی دل و ذهن لطیف خویش، نغمههای دلنشین افلاک، و اصوات جنبشهای اختران را شنید؛ و سپس که به حال نخستین بازگشت و قوای بدنی را به کار گرفت، الحان و نغمهها را بر بنیادِ همان آوازهای آسمانی تنظیم و دانش موسیقی را تدوین و تکمیل کرد. (شرح الهدایه، صدرا، ص۱۸۷؛ اسفار، ج۸، صص۷-۱۷۶؛ ج۶، ص۴۲۶)
استاد ذوفنون ابوالحسن شعرایی [شعرانی] در هنگامی که این بخش از اسفار را در محضر او درس میگرفتم، فرمودند: سرودههای مولانای رومی هم ناظر بدین معانی است که ـ پس از اشاره به آنچه بر بام سرای ابراهیم ادهم میگذشت ـ میگوید:
لیک بُد مقصودش از بانگ رباب
همچو مشتاقان خیالِ آن خطاب
نالة سرنا و تهدید دهل
اندکی مانَد بدان ناقورِ کل
پس حکیمان گفته اند این لحنها
از دوارِ چرخ بگرفتیم ما
بانگ گردشهای چرخ است این که خلق
میسرایندش به تنبور و به حلق
مؤمنان گویند کآثار بهشت
نغز گردانید هر آواز زشت
ما هم از اجزای آدم بودهایم
در بهشت آن لحنها بشنودهایم
گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی
یاد ما آید از آنها اندکی
لیک چون آمیخت با خاک کرَب
کی دهد این زیر و این بم آن طرب!
پس غذای عاشقان آمد سماع
که در او باشد خیال اجتماع
قوّتی گیرد خیالات ضمیر
بلکه صورت گردد از بانگ صفیر
آتش عشق از نواها گشت تیز
آنچنان که آتش آن جوزریز
(اشاره به داستان آن مرد تشنه که جوز در آب میریخت تا بانگِ آب بشنود و به طرب آید)
شادروان استاد همایی نیز که حکمت صدرایی را نیک میدانست و بعضاً آن را با عرفان مولانا تطبیق میکرد، در ذیل ابیات بالا مینویسد: حاصل سخن آنکه نغمات دلپذیرِ الحان موسیقی و ترجیعاتِ روحنوازِ ساز و آوازِ خوش که آدمی را بی اختیار به سوی خود میکشاند، و روح را تازگی و نشاط و قدرت و قوت میبخشد، پرتوی است ضعیف و رقیقهای اندک از موسیقیِ کلیِ روحانیِ عالم بالا، که چون به صورت سفلی جسمانی تنزل کرده است، و با این نشئة آب و گل آمیخته، طبعا تیره و گلآلود و ناصاف شده و از اثر اصلی روحانیاش کاسته است. با وجود این احوال، باز میبینیم که از این بادة دُردآلوده، چه مستیها و چه شور و غوغاها میزاید. صاف اگر باشد، ندانم چون کند! (مثنوی به خط میرخانی، صص۳ـ۳۴۲؛ مولوینامه، جلالالدین همایی، ج۲، ص۵۹۸)
بدین گونه، نغمههایی که بر بنیاد آوازهای آسمانی مرتب گردیده، روان آدمی را برای صعود به عالم بالا یاری میدهد.
سخنان صدرا و فیض دربارة پیوند موسیقی با جهان برین، و بهرهگیری فیض از آن در هنگام نماز و نیایش، همچنین یادآور گزارشهایی است که در زندگینامة بتهوون ـ یکی از بزرگترین موسیقیدانان و آهنگسازان تاریخ ـ میخوانیم: در تمام مدتی که به تحریر еѕѕеМ (سرود مذهبی، نیایش دستهجمعی) اشتغال داشت، التهاب شدیدی وجودش را فرا گرفته و قلبش از عوالم مادّیِ ناسوتی به کلی منقطع گردیده بود و هیچ گاه او را در چنین حالتِ تجرد و انقطاعی ندیده بودند. گاهی مدتها در زیر درختی مینشست و چشم به آسمان میدوخت. وقتی که «sutcideneB» «oderC» را مینوشت، تمام وجودش عوض شده بود و به نظر میرسید که از جمیع عوالم ماده فارغ و آزاد است؛ زیرا این اثر در واقع ارتباطی به جهان خاک نداشت و مربوط به جهان آسمانی و عوالم پاک بود؛ و هواداران هنر وی، خطاب به او اظهار میداشتند: «شما در سرود مذهبی еѕѕеМ عشق به خدا و ایمان باطنی خود را به نحو احسن ابراز نموده اید. آن نور الهی که از ماورای طبیعت بر آئینة قلب و روح شما تجلی کرده، یقینا این اثر عالی و گرانبها را هم با پرتو خود منور خواهد ساخت.» خود بتهوون نیز که از زیبایی و جلال موسیقیِ آوازهای فرانس شوبرت در شگفت بود، روزی گفت: «در این شوبرت یک شعلة الهی وجود دارد».
استاد شعرایی هم در درس موسیقی از کتاب شفاء به این نکته از مقدمة ابنخلدون اشاره کردند که: در کتب اسرائیلیان نقل شده است که یکی از پیامبران، به وسیلة شنیدنِ برخی از آوازهای خوش، آمادة نزول وحی میشده است؛ و این روایت گرچه ممکن است صحیح نباشد، ولی بعید هم به نظر نمیآید. و برای ما دربارة بعضی از بزرگان اهل تصوف حکایت کردهاند که وی برای غیبت از حواس (و رجوع به عالم کشف و کرامات) به شنیدن موسیقی متوسل میشده، و از این راه ادراکات و حواس ظاهری خود را از دست میداده و به عالم تجرّد راه مییافته و به مقام خود که فروتر از مرتبة نبوت بوده نائل میشده است. (نیز بنگرید: بتهوون، ترجمه و نگارش روحی ارباب، صص۸۱ ـ ۱۷۹، ۱۹۲، ۲۰۲؛ مقدمة ابنخلدون، ترجمة فارسی، ج۱، ص۲۰۹)
*نیز صدرالمتالهین میگوید:
مطربا، یک دم به گفتِ بربطی
زورقِ تن را بیفکن در شطی
از دف و نی زهره را در رقص آر
در نوای چنگ و بربط جان سپار
بشکن اندر کف عطارد را قلم
وز نیِ ناخن بزن چنگی رقم
مشتری را طیلسان از سر فکن
سبحهاش در آتش ساغر فکن
سبحه و سجادهاش را میستان
میکشانش از برای مِیکشان
تیغ مریخ از کَفَش بیرون فکن
نشتر ماه نو اندر خون فکن
خرقة پیر فلک را کن برون
سوی قوّالان فکن این پرفسون
مطربا، چنگ و چغانه ساز ده
زادگان زهره را آواز ده
در چگونگی بادهای هم که سود رسانَد، و اشارت به جهان ارواح، و اشاره به نغمههای آسمانی و حرکت دوَرانی فلک در عشق مبدأ برترِ خود، و رقص آن در شوقِ جمال پروردگار و سماع آن در محبت حضرت حق و بزرگداشت نخست همة نخستها (اول الاولین) میگوید:
ساقیا، زین می بده بال و پرم
پایبند عقل بردار از سرم
ساقیا، درده میی چون سلسبیل
شستشو ده روح را زین قال و قیل
دل گرفت از صحبت این شیخ و شاب
بو که بگریزم از این دیر خراب
مطربا، یک ره به پرواز آورم
از نوای دف به آواز آورم
از نوای نغمههای جانفزا
میپرستان را فزاید عشقها
کی بوَد کز نغمههای جانستان
جان بیفشانیم بر یاد بتان
کی بوَد کز صحبت آن ساقیان
رقصها سازیم دستافشان ز جان
کی بوَد کاندر قدحهای بلور
بادهها ریزیم صافیتر ز نور
یک قدح خواهم به قدر آسمان
قطرهها در وی چو شام و اختران
موعد مستان و یاران میکده است
مجلس این غمگساران میکده است
میکده چبوَد؟ سرای مهوشان
مهوشان در وی به سانِ بیهشان
جملگی از پای تا سر چون دلاند
نه چون این یاران که سر تا پا گِلند
جمله رقاصند و دفزن تا ابد
صحبت مستان ز هم وانگسلد
جمله رقاصند بر یاد بُتی
هستشان با روی ساقی، الفتی
نغمههاشان میرسد اینجا به گوش
گر بود فارغ ز شک و ریب هوش
تو برون کن پردة پندار را
پس به گوش دل شنو اسرار را
پنبة غفلت برون میکن ز گوش
تا بیابی نغمههای همچو نوش
*ساقیا، آبی بر این آتش فشان
جوشش دیگ درون را وانشان
نغمه بر آهنگ دیگر ساز کن
مطرب جان را سخنپرداز کن
چند بر یک پردهسازی نغمه را؟
چند بتوان زد در این پرده نوا؟
ارغنونِ عشق را خوش مینواز
پردههای سینه را دمساز ساز
«هیچ آدابی و ترتیبی مجوی»
هر چه آن مستانهتر باشد، بگوی
* مطرب عشق از درون این نغمه ساخت
در نوای ارغنونم این نواخت
چنگ زد ماه نو اندر دل چنین
زهره را خنیاگری آمد همین
زهره ناخن تیز کرد از ماه زود
بر رگ جان میزند زین گونه رود
(مثنوی، صدرا، صص۶۱ـ ۱۵۸، ۵ـ۱۴۳)
*در مورد مفاسدی که برخی مدعیاند در استفاده از موسیقی وجود دارد، صدرالمتألهین بر آن است که آن مفاسد مربوط به درون بیماردلان است و نه ذات موسیقی: همان گونه که آتش در درون سنگ است و آن را با شیوههای خاص به درمیآورند، سماع نیز آنچه را در درون انسان است، به حرکت و هیجان درمیآورد. چنانکه عوام و فرومایگانِ بیماردل، در محفل سماع، آتشهای هوسهای خفتة نهفته در درونشان ـ که پیشتر فرصتی برای بروز و اشتعال نیافته بود ـ شعلهور میگردد. (کسرالاصنام، ص۲۷)
نکتهای دیگر
تأثیر سرودههای آهنگین و نغمهها و آهنگهای متناسب، و دلربایی چهرههای زیبا، همه به سبب وحدت و تناسبِ موجود میان اجزای آنهاست؛ و نسبت مساوات در هنر موسیقی و غیر آن ـ به سبب نزدیکی و وحدت ـ شریفترین نسبتهاست؛ و دیگر نسبتها به آن برمیگردد. وحدت و تناسب در اندامهای انسان، زیبایی ظاهری را به وجود میآورد و در گفتار و سخن، فصاحت و شیواگویی را، و در ملکات نفسانی، عدالت را، و در حرکتها غنج و دلال را، و در نگاه عشوة روحافزا را، و در نغمهها آهنگهای ارجمند و لذتبخش را. و روان آدمی شیفتة این معنی است. من زیبایی را هر جا بیابم و به هر جامهای خود را بیاراید، در هر مظهری ظهور کند و در هر چهرهای تجلّی نماید و به هر جامهای خود را بیاراید، دوست دارم. زیبایی در چهرة خوبان جایگاهی ویژه دارد. (جامعالسعادات، ملا مهدی نراقی، ج۱، صص ۴ـ۱۱۳؛ معراج السعاده، ملا احمد نراقی، صص۹ـ۴۸)
تأثیرات موسیقی و نقش آن در تعلیم و تربیت
یکی از عالمان و حکمتشناسان شیعی و شارحان هندی ملاصدرا مینویسد: موسیقی تأثیرات شگرفی در نفْس، و به واسطة نفْس در بدن میگذارد؛ و میتواند بسیاری از بیماریها و خصوصاً بیماریهای نفسانی را معالجه کند؛ و توجه انسان را از بسیاری دردها به جانبی دیگر معطوف داشته؛ و در نفْس نشاط پدید آورَد و از آنچه او را میآزارد، آسوده دارد. بلکه جانوری موذی مثل مار نیز موسیقی در آن تأثیرگذار است و با شنیدن نغمههای آن، از شدّت فرح و سرور، از لانة خود در اعماق زمین و دیوارها، شتابان و مست و رقصکنان بیرون میآید؛ و این هیچ تردیدی در تأثیر عمیق و فراگیر موسیقی در آن حیوان به جا نمیگذارد.
ابنسینا هم در طبیعیات شفا حکایت میکند که نوعی ماهی را دیده است که به سوی آنجا که آواز خوش است رو میآورد؛ و تا وقتی آواز خوش هست، در آنجا میماند؛ و چون نغمههای موسیقی قطع شد، میرود. و چون دوباره برقرار شد، بازمیگردد. و چون پروردگار جهان عنایت فراوانی به تربیت کودکان خردسال دارد، طبیعت مادران را چنان قرار داد که در همة نقاط جهان مایل به تغنّی (آوازخوانی) برای کودکان باشند تا با تکمیل قوة فاعلی و قابلی، اثر لازم به صورت کافی پدیدار گردد. و این نیز از جمله سببهای پر از لطف حقیقی آسمانی و غذاهای روحانی برای تربیت اطفال در دامن آنهاست؛ بنابراین فطرت انسانی با ذوق موسیقی سرشته شده، و هر ذوقی که نفس ناطقه، از مبدأ فطرت بر آن قرار گرفته و سرشته شده، شرع مقدّس آن را تحریم نمیکند و ناروا نمیشمارد؛ مگر آنگاه که در نظام طبیعیِ وجود شخص یا در نظامِ کلیِ مدنی، خللی پدید آرد؛ و اگر بدون ایجاد چنین خللی، آن را تحریم کند، لازمة آن، وقوع عبث و بیهودهکاری در فعل خدای داناست که ذوقی را که حرام بوده، در فطرت انسان نهاده؛ و این محال است.
و بر پایة همین برهان، نظر من این است که موسیقی مِن حیث هو (خود به خود و بِالذات) حلال و نیکوست؛ و حرام بودنِ آن بر اثر عوارض خارجیِ ملحق و منضم به آن است؛ مانند ایجاد قصد گناه در دل و وسیله شدن برای لهو و لجام گسیخته کردن قوة شهوانی. سپس فایدة این تغنّی (آوازخوانی و خنیاگری) هنگامی ظاهر میگردد که با استفاده از آنها بخواهیم نفوس اطفال را به سوی گرایشهای نیکو جلب کنیم؛ و این امر به این شکل ممکن است که روزگاری چند، در اشعاری که با اوزان سبک سروده شده، سخنان درست را به آنها تعلیم دهیم که اگر چنین شد، معانی آن سخنان در دل و جان کودکان ریشهدار میشود. (معراج العقول، سیدمرتضی نونهروی، صص۳-۱۹۱)
نکتهای دیگر
در درس خارج جواهرالکلام ـ کتاب التجاره ـ آنجا که سخن از حکم شرعی خرید و فروش سازهای موسیقی رفته، استاد شعرایی یادآور شدند که ایشان به دلیل تصحیح و عرضة دایرةالمعارف نفائسالفنون، مشتمل بر فصلی ممتّع در دانش موسیقی و فصلی مفصّل در احوال شطرنج، هدف اعتراض برخی از متشرّعان قرار گرفتند و برای پاسخگویی به آنان، از سویی به قسمتی از کتاب کشکول، تألیف شیخالاسلام بهاءالدین محمد عاملی (شیخ بهایی) اشاره کردند که در آن به تعریف علم موسیقی و موضوع و اصطلاحات ان پرداخته و تصریح میکند که: «لا مانع شرعاً من تعلّم هذا العلم؛ و کثیر من الفقهاء کان مبرّزا فیه و ما یقال من إنّ الالحان الموسیقیه مأخوذه من نِسَب الاصطکاکات الفلکیه فهو من جمله رموزهم» (از لحاظ شرعی هیچ مانعی در آموختن دانش موسیقی نیست و بسیاری از فقیهان در این دانش مبرّز و استاد بودند. و از جمله سخنان رمزآمیز ایشان این است که میگویند: آهنگهای موسیقایی برگرفته از نسبتهای اصطکاکات و برخوردهای پدیدههای فلکی است. کشکول، صص ۴-۴۲۳) و نیز این نکته را یادآور شدند که به گزارش شیخ عبدالنبی قزوینی (از مشایخ سید بحرالعلوم): حاج اسماعیل اصفهانی خاتونآبادی ـ از اعاظم علما و اکابر فقیهان شیعه در قرن دوازدهم ـ مردی بسیار زاهد و متقی، و در فنّ موسیقی به غایت استاد بود و بخش موسیقی از کتاب شفای ابن سینا را در مسجد جامع سلطانی در اصفهان تدریس میکرد. (نیز بنگرید به تتمیم أمل الآمل، ص۶۶)
نیز این گزارش را که شیخ بهایی آورده است: در ایامی که در هرات بودم، یک روز با برخی از طالبان علم، از کویی میگذشتم. از دور گروهی را دیدم که بر گرد شخصی ازدحام کرده بودند. علت را پرسیدم، گفتند: «مردی نابیناست و سازی از نوع رباب در دست دارد و مینوازد؛ و هر که از کنار او بگذرد، شعری مناسب با آنچه در دل آن رهگذر است، میخواند.» من در دل گفتم: «بروم و سازش را بشکنم و نگذارم از این طریق کسب کند»؛ ولی چون از دور در برابر او قرار گرفتم، با دست اشارهای به من کرد و گفت: هی هی!
گر بر سر نفْس خود امیری، مَردی
ور بر دگری خرده نگیری، مردی
مردی نبوَد فتاده را پایزدن
گر دست فتادهای بگیری، مردی!
با شنیدن این شعر، حالی شگفت به من دست داد که به وصف نیاید. (نیز بنگرید به آیینة دانشوران، سیدعلیرضا ریحان، ص۵۷)
استاد افزودند بنا به آنچه در متون فقهی (جواهرالکلام، ج۲۲، ص۲۵) میبینیم: معامله بر روی آلات لهو و آلات قمار حرام است؛ ولی شهید ثانی در مسالک میگوید: «اگر از این دو دسته آلات بتوان استفادهای غیر از استفادة حرام کرد، بعید نیست که معامله بر روی آن جایز باشد.»
استاد گفتند: از پارهای احادیث (که در گفتار اول آوردیم) برمیآید که استفاده از سازهای موسیقی میتواند مصداق لهو حرام نباشد. و ذکر پارهای از موارد تجویز غنا هم در کتب فقه و حدیث آمده است. از جمله در اعیاد و جشنهای مختلف و عزای حسینی(ع) و…؛ برخی از فقیهان نیز به جای آنکه رأی به حرمت موسیقی بدهند و سپس مواردی را استثناء کنند، حرام بودن موسیقی را خاصِ موسیقی مبتذل و آواز و آهنگی که موجب خروج از مرز اخلاق و شرع شود، میدانند و موسیقی فاخر را موجب پرورش روح و تعالی انسان میشمارند. پرسیدم: «مثلاً چه کسانی؟» گفتند: «از گذشتگان، محقق سبزواری و محدث فیض و شیخ هادی تهرانی؛ و از معاصران ما شیخ محمدحسین کاشفالغطاء.» نیز گفتند: «برخی از فقیهان نیز آواز و آهنگی را که از دستگاههای واسطه ـ مثل ضبط صوت و رادیو و تلویزیون ـ پخش شود، مصداق موسیقی حرام نمیدانند؛ مثل: ملا قربانعلی زنجانی فقیه ضد مشروطه که بیش از چهل سال بساط حکومت شرعیه گسترده بود و عقیده داشت چون جعبة ضبط صوت جماد است و جماد مکلف نیست، پس شنیدن آواز و آهنگ از آن ایرادی ندارد و مثل مواردی نیست که آواز یک آوازهخوان را از دهان او میشنویم یا به صدایی که ساززن از ساز درمیآورد، گوش میکنیم.» در اینجا من گفتم: «استاد سیدمحمد مشکوه بیرجندی نیز چنین نظری دارند و میگویند: آواز و آهنگی را که از دستگاههای واسطه شنیده شود و نه آواز و آهنگ اصلی، بلکه عکس آن باشد، دلیل صریحی بر حرمت آن نداریم.» (المحجه البیضاء، ج۱، مقدمة مشکوه، ص۳۷٫ در این مقدمه، به نظریة فیض نیز اشاره شده است).
دو نمونه از اختلافنظرهای علما دربارة موسیقی
الف) سید نعمتالله جزایری از علمای اخباری مسلک، در انتقاد از فیض مینویسد: آن مرد فاضل از برترین حدیثشناسان عصر خود و از بزرگترین کسانی است که کمال مردانگی را میتوان در آنان دید. به این ترتیب چگونه سزاوار بوده که از غنا استفاده کند و با قول و عمل خود، شاگردانش را به استفاده از آن ترغیب نماید؛ و عوام الناس در این مورد از او تبعیت کنند؟ تا جایی که در این عصر، به هر کسی اعتراض میکنیم که چرا به غنا گوش میدهی؟ عمل خود را با استناد به قول و عمل آن عالِم، موجه مینماید. (شرح تهذیب، جزایری، به نقل از مقدمة استاد مشکوه بر محجه البیضاء فیض)
ب)تفصیل آنچه از فتوای ملاقربانعلی، به اشاره ذکر کردیم: مترجم همایون فرهوشی در سال ۱۳۲۱ق از تهران به زنجان رفته و نخستین مدرسه به شیوة نو را در آن شهر احداث کرده بود. او خاطرات دوران معلّمی خود را نوشته و تحت عنوان اولین گرامافون در زنجان مینویسد: «تصادفاً این ایام (یعنی ایام ملاقات من با ملاقربانعلی) گرامافون تازه به ایران وارد شده بود و یک نفر ارمنی چند عدد از آنها را برای فروش به تبریز میبرد و چند روزی هم برای فروش آنها در زنجان توقف نمود و بیش از دو سه عدد نتوانست بفروشد. هفتة بعد همین که شب به منزل ملاقربانعلی وارد شدیم، من به ایشان گفتم: «آقا، فرنگیها جعبهای اختراع کردهاند که هر نوع صوت یا مکالمهای را ضبط میکند و هر وقت خواسته باشند، آن را کوک میکنند و عیناً همان صوت را مکرر از آن میشنوند. و این جعبهها را برای فروش به اینجا هم آوردهاند.» شیخی هم که همراه من بود، گفت: «بلی، من هم چنین چیزی شنیدهام.» ملاقربانعلی گفت: «آیا دیدن آن ممکن است؟» من گفتم: «اگر اجازه فرمایید، آوردن آن سهل است.» گفت: «بیمیل نیستم که آن را ببینم».
شب بعد من یک گرامافون با چند صفحة انتخابی از ارمنی گرفتم و به منزل ملا بردم. شیخ هم همراه من بود. همین که جعبه و صفحات را به زمین گذاردم، ملا نگاهی به آن کرده و گفت: «جعبه همین است؟» گفتم بلی. سپس جعبه را کوک کرده و صفحهای روی آن گذاردم و گفتم: «این صفحهای است که در روز سلام عام در دربار ضبط شده. عینالدوله نطقی کرده و شاه به او جواب داده است.» سپس گفتم: «شیپور (از دلقکهای معروف) سال گذشته به زنجان آمد و به حضور شما رسید و صدای او را شنیدهاید.» گفت: بلی. گفتم: «این صفحهای است که صدای شیپور را ضبط کرده است.» گوش داد و پس از لحظهای گفت: «مثل این است که خودش باشد!» من دیگر صفحهای نگذاردم و تأمل کردم. گفت: «آن صفحة دیگر چیست؟» گفتم: «صدای نی است.» گفت: «همان نیی که چوپانها میزنند؟» گفتم: بلی. گفت: «من وقتی طفل بودم، گاهی به مزارع میرفتم و به نی زدن چوپانها گوش میدادم و از صدای آن خوشم میآمد. این صفحه را هم بگذار.» من صفحة نی نایبالله را گذاردم. بهدقت گوش داد و چون تمام شد گفت: «باز هم بگذار.» پس از آنکه تمام شد، رو به شیخ کرده و گفت: «خیلی خوب زده».
در این وقت شیخ پرسید: «استماع صوت از این جعبه، شرعاً چه حکمی دارد؟» ملا تأملی کرد و گفت: «چون این جعبه جماد است و مکلف نیست، شنیدن صوت آن مانعی ندارد و مثل این است که باد به درختی بوزد و صدای خوشی از آن بیرون آید.» شیخ گفت: «بعضی در صدد هستند که از جناب عالی در این باب سؤالی بکنند.» ملا گفت: «جواب آنها همین است که گفتم.» فردای آن روز دو نفر را وادار کردیم که راجع به گرامافون استفسار نمایند. او در جواب نوشت: «شنیدن صدای خوش از جماد مانعی ندارد.» این فتوا بهزودی در شهر منتشر گردید و مردم گرامافون زیادی از ارمنی خریدند و شبها در روی بام خانهها به صدا درآوردند. مجتهدین دیگر کسی را نزد ملا فرستادند که: «این چه فتوایی است که شما دادهاید؟» ملا باز هم جواب داد که: «بر جماد تکلیفی نیست.» (بنگرید به کتاب خط سوم در انقلاب مشروطه، صص ۵۵ تا ۵۷)
یادآوری: طیلسان: جامهای که به دوش اندازند؛ سبحه: تسبیح؛ قوّالان: خنیاگران؛ چغانه: از سازهای موسیقی؛ رود: از سازهای موسیقی.